skip to main
|
skip to sidebar
گلنگدن
دو سرباز
18
بعد از آموزشی که بر می گشتیم خسته از رژه و بدو بدو و اینا، سوار ماشین احسان می شدیم، از دکه دلستر خنک می گرفتیم، بعد می زاشتیم رو تخمامون دلستر رو تخمامون خنک می شدن. یه حالی می داد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
دست اندرکاران
Unknown
علي گُندو
بايگانی وبلاگ
مهٔ
(1)
اکتبر
(1)
اوت
(2)
ژوئیهٔ
(2)
ژوئن
(2)
مهٔ
(9)
آوریل
(3)
دنبال کننده ها
با پشتیبانی
Blogger
.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر